دختر آذر

به تو می اندیشم
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
 

" به تو می اندیشم ، و به گلدان گل سرخ که پرورده ی توست. به تو و تک تک اشیاء اتاق، که غریبانه مرا می نگرند، به تو می اندیشم و گرمای تنت، که نصیب دگریست، به تو می اندیشم و تنهایی شبهای خودم "


 
comment نظرات ()

 
دنیا به هم نمی خورد ...
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

دنیا پر از حوادث گوناگون

دنیا پر از وقایع  رنگارنگ

از مرگ ، از تولد ،

                       از صلح ، جنگ .

از جشن ، از جدایی

از فتح ، از شکست

هر لحظه صد هزار  هزار اتفاق هست !

این آرزوی کوچک ما نیز

یک رویداد ساده است

من خود ، درست و راست ، نمی دانمش که چیست

یک اشتیاق پاک ؟

یک آرمان شیرین ؟

یک هاله مقدس ؟

یک عشق تابناک ؟

از نوع نامکرر " یک نکته بیش نیست "

در بین صد هزار هزار اتفاق ، گم !

دنیا به هم نمی خورد ای مردم !

بعد از هزار مرحله دوری

بعد از هزار سال صبوری !

این یک زیاده خواهی نیست

این نیست یک توقع بی جا !

این نیست یک هوس

این آخرین تضرع یک عاشق است . بس :

باری اگر به سینه دلی دارید

این آرزوی ساده ما را بر آورید

ما را به هم ببخشید .

ما را برای هم بگذارید .

در لحظه های مانده به جا ، از حیات ما .

ما را به یکدیگر بسپارید !

فریدون مشیری


 
comment نظرات ()

 
در چشم ستاره
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

در پهنه دشت رهنمودی پیداست

وندر پی آن قافله ، گردی پیداست

فریاد زدم _ " دوباره دیداری هست ؟ "

در چشم ستاره اشک سردی پیداست .

فریدون مشیری


 
comment نظرات ()

 
آخرین دعوت
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
 

بمون با من، گل تشنه، ببین دلبستن آسونه
ولی دل کندن عاشق، مثه دل کندن از جونه
چراغ گریه روشن کن، شب دلشوره با رفتن
کنار این شب زخمی، بمون با من، بمون با من
ببین امشب به یاد تو، فقط از گریه می بارم
حلالم کن تو میدونی، دل بی طاقتی دارم
تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی
تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی
میون رفتن و موندن، کنار تو گرفتارم
تن بی سر،سر بی تن، نگو دست از تو بردارم
اگه بعد از تو می مونم، اگه بعد از تو می پوسم
خداحافظ، خداحافظ، تو رو با گریه می بوسم
خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ.....


 
comment نظرات ()

 
چقدر شایسته ایم؟
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

چقدر شایسته ایم؟   

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بروی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک  بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط می خواستم عملکرد  خودم رو بسنجم، من همون کسی هستم که برای این خانوم داره کار می کنه".

How good we are

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits.

The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have someone to cut my lawn."

"Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now." replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn.

The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida." Again the woman answered in the negative.

With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said,

"Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job."

The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"

(بر گرفته از وبلاگ http://doornazdeek.persianblog.ir )


 
comment نظرات ()

 
خدایا چرا؟؟؟...
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

چرا کسی  به داد مردم و کودکان بی گناه غزه نمی رسد ؟

امشب بد جور اشکم در اومد . آخه این نوزادان و کودکان معصوم غزه چه گناهی کردن که هنوز چشمان زیبایشان را باز نکرده باید این همه درد را تحمل کنند ؟ خدایا چرا ؟ کاش می توانستم برایشان قدمی بردارم ! کاش ...

امشب تصویر پیرمردی را در تلویزیون دیدم که به دنبال جنازه های ... خود زاری می کرد .باورتان نمی شود که الان با تمام اندوهی که تو وجودمه دارم این نام رو با اشک می نویسم .

دیگه نمی دونم که چی باید بگم.فقط آرزو می کنم که زودتر تموم بشه .

خدایا................................................


 
comment نظرات ()

 
یاد بچگیامون بخیر ...
نویسنده : مهرناز - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم...

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهامون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفمون رو نمیفهمه...

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگی های این روزها را با کسی تقسیم می کردم ، و یا کسی بود برای گوش دادن و درد و دل کردن ، بماند که آنقدر فاصله زیاد شده که هر چه فریاد می زنیم گویا صدایم را نه تو می شنوی و نه هیچ کس دیگر.


 
comment نظرات ()

 
گریه کن ...
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

گریه کن برای حسم که بدون تو نبودم

اشکمو ریختی چه آسون مگه عاشقت نبودم ؟

گریه کن برای اشکام همشون مال تو بودن

اون بهونه های قلبم واسه دوریه تو بودن !

گریه کن واسه تمام لحظه های ناب عمرم                                                 

عین 5 سالم حروم شد اما من بازم صبورم

گریه کن که هر چی اینجاس تو رو یاد من میاره

آسمونم واسه دلتنگی من ، دلش میباره

گریه کن که دیگه داری میری از قلبم چه ساده 

از دلی که زندگیشو پای حرفای تو داده 

گریه کن تو میری و من موندم و یه دنیا حسرت

واسه عاشق موندنمون نداریم یه لحظه فرصت

گریه کن واسه وجودی که اونو به تو سپردم

قدرشو تو ندونستی که چیو به تو سپردم

گریه کن نمونده وقتی واسه زنده بودن من

نمی خوام بریزه اشکات بعد مردن تن من

گریه کن تو بودی عشقم توی این سرای ماتم

توی شطرنج خیالت کیش نشده ، مات ماتم ؟

گریه کن واسه غرورم ، دلتم بسوزه گاهی 

واسه تو آسون شکستم نکشیدم حتی آهی

گریه کن برای دستام که دیگه تو دست تو نیست

واسه داشتنش میمردی فکرکنم دیگه یادت نیست 

گریه کن کرامه دیگه دل نمی بنده به چشمات 

نمی تونه که بمونه بابت سرد نگاهات

گریه کن آره واسه من ، منی که تو جاش می ذاری

سهم تو رهایی و می مونه واسم گریه زاری

گریه کن گریه که بد نیست واسه حال و روز زارم

تو خودت می گفتی هر جور که شده تنها نذارم

گریه کن که آرزوهام ، توی یک لحظه فنا شد

همه لحظه های خوبش ، خنده هاش رنگ عزا شد

گریه کن به جای چشمام که واسه تو گریه می کرد

وقتی می رفتی با حسرت تو رو داشت بدرقه می کرد

گریه کن که دیگه نایی ندارم واسه ادامه

اون روز و یادم نرفته عین بغض توی صدامه

گریه کن که باورم شه عشق تو بوده دروغی

نمی دونم که واسه چی ساکتی و بی فروغی

گریه کن که باورم شه توی قلبت جایی داشتم

من که بذر عشق و دوستی توی قلبتو می کاشتم

گریه کن که سهم عاشق همیشه بوده جدایی

نه اینو باور ندارم که یه دنیا بی وفایی

جوری گریه کن که آخر فکر کنم برات عزیزم

باورم شه سخته بی من که دیگه اشکی نریزم

گریه کن که امشب دلمم ابریه انگار

برنگرد نبین چشامو گل من خدانگهدار

(شاعر :کرامه خالصی )


 
comment نظرات ()

 
من عادت ندارم...
نویسنده : مهرناز - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

من عادت ندارم به دلواپسی                  برام سخته باور کنم رفتنو

نذار آبروم پیش اشکام بره                     چرا انقد آسون می گیری منو

داری میری دلشوره ها مو ببر                نمی خوام که عشقت تباهم کنه

تحمل ندارم که هر روز و شب                به جای تو عکست نگاهم کنه

یه چیزی بگو طاقتم کم شده                 من از حس دل ناخوشی ها پرم

چقد شوم و بد یمن این لحظه ها            نگاه کن نرفته ، ازت دلخورم

می ترسم که از بودنم رد بشی             می ترسم که از دیدنت هول کنم

من عادت ندارم به دلواپسی                  دعا کن بتونم تحمل کنم ... ! 


 
comment نظرات ()

 
آیا کودکان غزه سزاوار این همه ستم هستند ؟
نویسنده : مهرناز - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

 

کودکان غزه را دریابید


 
comment نظرات ()

 
و خداوند آن جا زندگی می کند که به او اجازه ورود بدهند ... .
نویسنده : مهرناز - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

یک جایی اون دورا هست که پیاده رو تموم می شه ...

یک جایی اون دورا قبل از این که خیابون شروع بشه ...

از خاک اون جا علف های لطیف و نقره ای در می آد .

اون جا نور خورشید درخشان تر از همه جاست .

پرنده های مهاجر خستگی بالهاشونو اون جا می گیرن .

حالا راه بیفت بریم اون جا ، با قدم های شمرده و آروم

از اینطرف ! جایی که خطهای گچی نشون می دن ...

حتما این فلشهارو بچه ها کشیدن ،

و بچه ها خوب می دونند پیاده رو کجا تموم می شه .

بیا این شهر پر دود و دمو ترک کنیم.

از این خیابونهای گرفته بگذریم ،

این جا هر روز به جای گل از خاک سیمان جوونه می زنه .

باید بریم ، ...

آروم و حساب شده بریم .

نگاه کن ! این فلشهای روی زمین راهو نشون می دن ...

برای این که بچه ها حتما حتما راه آخر پیاده رو خوب می دونن .


 
comment نظرات ()

 
به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه
نویسنده : مهرناز - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند :

زندگی سیبی است ، عشق سیبی است و وای بر حال آنکه در عشق پای بنهد

نظم و ترتیبی است و اما تو ؛

قرار نبود آنوقت های تو جایشان را با اینوقت های من عوض کنند . قرار نبود عشق هم مثل گیلاس ، بوسه ، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد ، قرار نبود کسی سختش باشد بگوید

                                         دوستت دارم.

قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند ، قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند ، قرار نبود هر چه نبود باشد .

قرار تنها بر بی قراری بود و بس ،

گمان نمی کنم نگاه من سنگین تر از گناه تو باشد اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه لالایی های شعرگونه ام را می گیرد ،مهم نیست فقط یاد همه بماند اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم :

                                        تقصیر من نبود

(این متن و یکی از دوستان دوران دبیرستانم توی دفترچه خاطراتم برام نوشت،یادم نیست که این متن از خودش بوده یا ....خلاصه با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم اسمشو اینجا بیارم که اگه این متن از نوشته های خودش بود در حقش بی انصافی نشه .(سمانه گرجی.) )   


 
comment نظرات ()

 
به نام گوینده توانا
نویسنده : مهرناز - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود

در انتظار پایان شادی هایت مباش

و بدان هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد

زیرا که در این قصه خداوند فرشته ی مهربان توست .


 
comment نظرات ()

 
عشق چیست؟
نویسنده : مهرناز - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

پرسید که یکی که عاشقی چیست ؟

                                             گفتم :

                                                  که چو ما شوی بدانی .


 
comment نظرات ()

 
بهترین چیز
نویسنده : مهرناز - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از

                                                                                          حادثه عشق تر

                                                                                                                است.

این یه تیکه از شعر سهرابه.من این شعر و خیلی دوست دارم.دوست دارم جزء اولین نوشته هایی باشه که تو وب لاگم می ذارم. تقدیم میکنم به همه کسایی که طعم واقعی عشق رو چشیده باشند.


 
comment نظرات ()

 
آری ای دوست ...
نویسنده : مهرناز - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

آری ای دوست ...

که من برگ برگ زندگیم را با نام خوست تو آغاز میکنم،

و تو از کدام دیاری و تباری که وقتی می گذری

                                             نگه پنجره خیره است

                                                                   به راهت.


 
comment نظرات ()